تبليغاتX

واژگون
مسائل بدیهی را هم حتماً رهبر انقلاب باید گوشزد کند؟ یکشنبه 24 اردیبهشت1391

آیا ضرورت حمایت از کالا و سرمایه داخلی امری مختص سال ۱۳۹۱ است؟ آیا این شعارها، تنها به همان سالی که طرح می شوند اختصاص دارند یا فاقد تاریخ مصرف اند؟ اساساً آیا شعارهایی که رهبر انقلاب در ابتدای هر سال طرح می کنند را باید کلیدواژه هایی تلقی کرد که ایشان بنا به مقتضیات زمان آنها را لازم به تأکید می دانند؟ مسلماً هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد که اصلاح الگوی مصرف تنها برای سال ۱۳۸۹ طرح شده بود و پس از آن دیگر نیازی به آن نخواهد بود. شعارهای هر سال با اتمام آن سال و طرح شعار جدید برای سال جدید منقضی نمی شوند بلکه شعار جدید بر آنها افزوده می شود. خوب تا اینجای سخن شاید آن قدر بدیهی به نظر برسد که نگارنده را به دست کم گرفتن مخاطب متهم کند اما گویی باید باور کرد که مشکلات ریز و درشتی که گریبان گیر ماست ناشی از عدم توجه به همین چیزهای بدیهی و به ظاهر پیش پا افتاده است. با اجازه از مسئولین امر می خواهم این پرسش را طرح کنم که همان طور که این شعارها بعد از اتمام سال مربوطه باز هم باید مورد عنایت باقی بمانند آیا قبل از شروع سال مربوطه نباید مورد عنایت واقع می شدند؟ به عبارت بهتر آیا قبل از آغاز سال جدید الزامی به حمایت از تولیدات داخلی وجود نداشت؟ آیا حمایت از کالا و سرمایه داخلی قبل از اینکه در آغاز سال ۱۳۹۱ توسط رهبر انقلاب مطرح شود امری لازم و ضروری برای حیات اقتصادی جامعه ما نبوده است؟ آیا برای تحقق این شعارها تنها به زمان حال و آینده باید پرداخت و گذشته هیچ سهمی از این شعارها ندارد؟ آیا جز این است که آن چیزی که ما آن را گذشته نام می نهیم خود روزی از جنس آینده و حال بوده است؟ آیا همین امروز که در حال گذران آنیم خیلی زود مبدل به گذشته نخواهد شد؟

این سوال ها شاید قدری کودکانه به نظر برسند و به این شکل توجیه شود که خوب به هر حال مشکلات و مسائل یکی دوتا نیست و باید مرحله به مرحله بنا به میزان ضرورت طرح شوند و مورد بررسی و حل و فصل قرار گیرند. این سخن صحیح است اما بشرطها و شروطها و از شروطش آن است که مسأله ای که محور شعار سالانه قرار گرفته آنقدر ها حیاتی نباشد که قرار گرفتن آن در نوبت، منجر به ضربات جبران ناپذیر بر پیکر جسم و روح اجتماع شود. جسم و روح را می توان به همان اقتصاد و فرهنگ تعبیر نمود.

حمایت از تولید داخلی معلول تشویق مصرف داخلی است و مصرف از آن دست اموری است که در جوامع معاصر در مرکزیت پژوهش ها و مطالعات فرهنگی و اجتماعی قرار دارد. این مرکزیت به حدی است که از اساس می توان جوامع امروز را جوامع مصرفی یا به تعبیر مناسب تر جوامع مصرف زده نامید. مصرف، تنها در وجوه ضروری و زیستی آن خلاصه نمی شود بلکه با پیوند خوردن با هویت یابی و سبک زندگی از این وجوه ضروری فراتر می رود و مبدل به امری فرهنگی می شود. انسان معاصر اساساً با نوع مصرفی که می کند خود را واجد هویت می کند. من مصرف می کنم پس هستم شعار انسان امروز است. بسیاری از معضلات فرهنگی ما ناشی از مصارف فرهنگی ای است که ثمره غفلت ما از تولید مناسب فرهنگی بوده است. تا همین اندازه برای نشان دادن حیاتی بودن مقوله مصرف و به تبع آن تولید کفایت کند.

در خبرها آمده بود که شورای عالی انقلاب فرهنگی تبلیغ کالاهای خارجی را که مشابه داخلی آن در کشور موجود است ممنوع کرده است. اما چرا باید بعد از نامگذاری سال ۹۱ به سال حمایت از کار و سرمایه ایرانی توسط رهبر انقلاب مسئولین شورای عالی انقلاب فرهنگی به فکر چنین مصوبه ای بیفتند؟ اگر خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم و این چنین مصوباتی را به مقصود خالی نبودن عریضه و انجام اقدامات فرمالیته جهت پر کردن گزارش های سالیانه تعبیر نکنیم به نظر می رسد ریشه این شکل از تصمیم گیری در نهادهای حکومتی را باید در تلقی اشتباه آنها از جایگاه ولایت فقیه جستجو کرد. وجود ولایت فقیه در رأس ساختار نظام به معنای تعطیلی عقل و چشم دوختن صرف بر دهان ولایت امر نیست. به نظر می رسد حتی در حوزه مسأله شناسی نیز تمام امور را به ولایت فقیه واگذار کرده ایم. تا زمانی که رهبر انقلاب به فکر راه چاره برای اصلاح علوم انسانی غربی نباشد ما نیز آن را مسأله تلقی نمی کنیم و تا زمانی که ولی فقیه از لزوم حمایت از کالای داخلی سخن نگوید ما نیز آن را جدی نمی گیریم. بی تعارف آیا در بسیاری از مجالس و منابر چنین تعریفی از ولایت را به خورد ما نمی دهند؟ این نحو انتظار از ولایت فقیه که آن را به جایگاهی برای حل و فصل امورات روزمره و بدیهی معیشتی جامعه مبدل می کند آیا خود نوعی تنزل دادن و فروکاستن شأن ولایت فقیه نیست؟ مسائل بدیهی را هم حتماً رهبر انقلاب باید گوشزد کند تا مسئولین به فکر بیفتند؟

این یادداشت در تریبون مستضعفین

قلاده های سبز شنبه 16 اردیبهشت1391

در قوت و استحکام فیلم قلاده های طلا همین بس که دشمنان نظام و انقلاب اسلامی جسارت و جرأت نکردند آن حجم تحریم و تخریبی که بر علیه فیلم هایی چون اخراجی ها و پایان نامه اعمال کردند را بر آن پیاده کنند. اما آیا رمز این استحکام را باید در فرم آن جست یا در مضمون؟ روایت، در ساده ترین و بی پوست ترین شکل خود پیرنگی است که از برهمکنش کنشگران و ایجاد سلسله و شبکه ای علی – معلولی ساخت یافته است. معنا، حاصل چینش عناصر است. بنا بر مطالعات تجربی بر آثار روایی سه کنشگر قهرمان، ضد قهرمان و قهرمان قربانی را می توان در اغلب روایت ها بازیافت. قوت هر روایت را به این ترتیب باید ناشی از قوت و نحو بازنمایی از این سه عنصر کلیدی جستجو نماییم.

بدیهی است که اگر ضد انقلاب و دشمنان نظام سکاندار روایت چنین فیلمی بودند ضد قهرمان را در حکومت و بسیجیان بازمی نمایاندند و به احتمال خیلی زیاد با نهان روشی تام و تمام، هیچ اشاره ای به نقش اربابان غربی خود در فتنه عمیق 88 نمی کردند. اینکه گفته می شود فتنه عمیق، نه از آن رو که این فتنه ها در برابر عظمت جمهوری اسلامی ایران از قوتی برخوردارند بلکه عمق این فتنه را در قیاس با سایر فتنه هایی باید جست که بر جامعه پسا انقلابی ایران عارض گردیده است. توجه به این نکته جالب است که فتنه هجده تیر سال هفتاد و هشت در همان قد و اندازه یک روز به نام هجده تیر خلاصه شده است و مثلاً هیچکس آن را فتنه 78 نمی خواند ولی آنچه را که در سال 88 شاهد بودیم قابل تقلیل به یک روز نیست و به درستی باید آن را فتنه 88 نامید نه فقط از آن حیث که در سال 88 اتفاق افتاد، به این دلیل که توانست انرژی و توان یک سال از حیات نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را به خود بگیرد و این جرم کمی نیست.

ایجاد هزینه برای نظام و تضعیف آن که ثمره تلاش انبیا و ائمه معصومین و حاصل سال ها تلاش شیعیان برای احیای اسلام ناب است واقعه ای نیست که به این راحتی بتوان از کنار آن گذر کرد و ابوالقاسم طالبی با ساخت "قلاده ها" خوب این دغدغه مندی را به نمایش گذارد و نگذاشت آتش و حرارت و بغض ما نسبت به فتنه گران به فراموشی و سردی گراید. این زنده نگه داشتن واقعیت و محافظت آن از تحریف، بزرگ ترین دستاوردی است که قلاده ها برای نظام به ارمغان آورد و البته این به آن معنا نیست که دیگر نیازی به ساخت چنین فیلم هایی نداریم. قلاده ها را باید آغاز راه تولید جدی فیلم های سیاسی در نظام دانست.

اگر دهه شصت که درگیر جنگ فیزیکی با قدرت های شیطانی جهان بودیم حاصلی چون سینمای دفاع مقدس داشت دو دهه هفتاد و هشتاد چرا نباید سینمای سیاست و مقاومت خود را پدید آورد؟ دو دهه غفلت از این امر مهم سبب شده که اتفاقی چون قلاده ها با تمام ضعف هایش در چشم ها بدرخشد و به فروش میلیاردی دست یابد. قلاده ها با هوشمندی تمام دوربین را همواره پشت سر و کنار نیروی انتظامی و یگان ویژه می گذارد. این قاب بندی باعث می شود که مخاطب خود را در تقابل و روبروی پلیس نبیند و با آنها همذات شود. همین فرم باعث شده است تا صحنه ای که نیروهای یگان ویژه نیروی انتظامی کلاه کاسکت های خود را بر سر می گذارند و بر موتورهای خود سوار می شوند هیجان انگیز جلوه کند. قربانی روایت نیز به درستی، مردم فریب خورده و همچنین بسیجیانی هستند که در حال انجام وظیفه و دفاع اند. ضد قهرمان اصلی نیز در جای خود قرار گرفته و از راه دور و با طیب خاطر همنشین با عناصری چون قایق و زن و شراب در حال خراب کاری است. اما قهرمان واقعی در قلاده ها به تمامیت خود نائل نشده و به نیروی انتظامی و چند مأمور اطلاعاتی معدود فروکاسته شده است. به راستی آیا می توان نقش بسیج، مردم حزب اللهی و حماسه نه دی را در دفع فتنه کثیف 88 انکار کرد؟ قلاده ها می توانست از ساختار کلیشه ای یک فیلم پلیسی امنیتی خارج شود و فراتر از آن عمل کند. به نظر می رسد وسوسه قصه گویی سینمائی و خارج نشدن از ساختارهای قالبی کمی دست و پای مولف را برای به تصویر کشیدن قهرمان های واقعی بسته است.

قلاده ها در مجموع به خوبی از عهده وظیفه خود بر می آید. مقابله هنرمندانه با جنگ نرم دشمن را حتی در نام این فیلم نیز می توان دید. کارگردان در لفافه و بدون اینکه به طور مستقیم دشمنان نظام را سگ دست آموز غرب خطاب کند با استعاره ای به نام قلاده های طلا همین کار را می کند. در نقدها و نظرهایی که راجع به این فیلم منتشر شد کمتر مشاهده کردم که کسی از عنوان هنرمندانه و دقیق این فیلم ستایش کند. قلاده، علاوه بر اینکه بازنمایی نوعی مسخ شدگی و هدایت شدن از جانب دیگری است از آن رو که از ریشه ((تقلید)) است نمایانگر بی هویتی و بی فکری جماعتی است که به جای بازگشت به فکر و اندیشه و فرهنگ و هویت خود مقلد دشمنان بیگانه از خود شده اند و دشمن نیز به پاس این دست آموزی بر گردن آنها طلا آویز کرده است. اما این طلا گردنبند و مدالی ارزنده نیست بلکه کارکرد یک قلاده را دارد و تنها یک انسان ابله و مسخ شده می تواند قلاده بر گردن داشتن را با این بهانه که این قلاده از جنس طلاست به طاق نسیان بسپارد.

فیلم قلاده ها گرچه به صراحت وارد نقد این جماعت غربزده و مقلد غرب نمی شود که به راحتی فریب می خورند اما با برگزیدن عنوان درخشان خود در ناخودآگاه ما این عنایت را زنده می کند که با چه جماعتی مواجهیم. اگر افرادی که در آن خانه تیمی بر ضد نظام فعالیت می کردند قلاده هایی از جنس طلا داشتند نباید فراموش کنیم که دشمن پیاده نظامی نیز دارد که بدون هیچ جیره و مواجبی تنها با یک قلاده سبز به میدان می آید و برای کشور و نظام ایجاد هزینه و زحمت می کند.

این یادداشت برای نشریه دانشجویی داد و بیداد نگاشته شد

بازتاب ها : جام نیوز،

سینمای اندیشه، سینمای فرهنگ، سینمای تمدن (بخش اول) سه شنبه 5 اردیبهشت1391

این پست بخش اول مقاله ای است که برای ماهنامه سینما رسانه نگاشته شده و در شماره ۴۴۴ اسفند ماه ۹۰ منتشر گردیده است.

سینمای اندیشه، سینمای فرهنگ، سینمای تمدن

نمی دانم کجا و از چه کسی شنیده بودم که مرتضی آوینی هیچ وقت از صحنه غذا خوردن آدمها فیلم نمی گرفت. حقیقت این گزاره را وامی گذارم به کسانی که بیشتر با آثار سینمایی او آشنایی دارند اما در صورت صحت این مساله لابد باید دلیل آن را در بینش او نسبت به انسان جست که در آثار مکتوبش باقی مانده است . هرچه باشد او ملقب به سید شهیدان اهل قلم است و افسوس که هنوز آثار مکتوبش چونان آثار سینمایی اش آن چنان که بایسته و شایسته است مورد توجه واقع نشده و سخن از این بی عنایتی سخت تاسف بار است. چندی پیش که دوستی از همکلاسی هایم می خواست پایان نامه کارشناسی ارشد خود با عنوان بازنمایی جنگ در نقاشی های دفاع مقدس را تدوین کند کتابی از آوینی با عنوان "انفطار صورت" را به او دادم و به او گفتم این کتاب را ببین که حتی فصلی دارد با عنوان "جنگ در آینه مصفای نقاشی متعهد" و او بسیار از این کتاب بهره برد. تصور کنید در رشته دانشگاهی مطالعات فرهنگی که مفاهیمی چون رسانه و ارتباطات، بازنمایی، روایت، مصرف، سبک زندگی و امثالهم از کلیدواژه های آن محسوب می شوند هیچ ارجاعی به آثار آوینی داده نشود. آثاری که حتی قبل از ظهور این رشته در محافل آکادمیک ما به ویدئو و سینما و تلویزیون و حتی تحلیل نقاشی ها پرداخته است. البته همه اینها به این معنا نیست که بتی از آوینی بسازیم و تمامی افکار و نوشته های او را چونان مانیفستی جلوی خود بگذاریم و بدون هیچگونه تامل و نقادی و بازاندیشی مدام تکرار کنیم خیر اما لااقل می توان سخن او را نیز چونان سخن دیگران شنید و در عرض دیگران قرار داد.

بگذریم و به سطر آغازین بازگردیم. آوینی نیازهای بشر را جملگی منشا گرفته از میل به کمال الهی می داند. حتی نیازهای مادی که حاصل ضعف های مادی بشر اند در خدمت تکامل روحانی بشرند. انحراف انسان شناختی از آنجایی آغاز می شود که آن حقیقت غایی که نیازهای انسانی، سائق و وسیله نیل به آن محسوب می شوند به محاق می رود و این نیازها اصالتی بالذات پیدا می کنند. وقتی نیاز، به چیزی غیر از خودش ارجاع نیابد دچار خودبنیادی می شود. ارضای نیاز برای نیاز ثمره همان نگاهی است که غایت هنر را نیز به شکلی خودبنیاد، خودش تعریف می کند و دم از هنر برای هنر می زند. دوری باطل که معلوم نیست چطور یک ذهن عاقل می تواند پذیرای آن باشد. به راستی اگر تعبیر ما از هنر، زیبایی و جذابیت در حد کمال استعلایی است باز چطور می توانیم هنر را از نسبتی که با انسان برقرار می کند تهی کنیم؟ کاش لااقل آزاده بودیم و می گفتیم هنر باید برای انسان باشد تا بتواند برای هنر باشد! این به محاق رفتن حقیقت غایی مساله ای نیست که تنها برای هنر اتفاق افتاده باشد و آن را خالی از معنا و دچار خودبنیادی کرده باشد. وقتی از معنا حرف می زنیم از چه چیز سخن می گوییم؟ معنای معنا چیست؟ معنا همواره در جایی دیگر است. معنا ارجاع امر حاضر به غایب است. اگر معنا دم دستی و سهل الوصول بود از معنا بودگی می افتاد. بی معنایی و با معنایی را می بایست در شدت حضور و غیاب آن جست. آنگاه که عالم شهادت به هیچ غیبی ارجاع نیابد هیچ معنایی هم وجود نخواهد داشت. معنای هر چیزی در غایت آن نهفته است در آن جایی که بدان راهی است و به آن اشاره می کند و به آن ارجاع می یابد. در دوران بی معنایی غایات فراموش می شوند و یا به تعبیر رساتر ابزار، خود مبدل به غایات می شوند.

چنین است که اصحاب فرانکفورت به عنوان وارثان مارکسیسم با نگاهی نقادانه از عقلانیت ابزاری سخن می گویند. عقلانيتي كه در آن وسايل تبديل به هدف شده اند  عقلانيتي كه در آن نگاه ارزشي به نگاهي عملگرايانه و سودجويانه بدل گشته است. عقلانيتي كه در آن ارزش به ايجاد شناخت نيست بلكه ارزش همه چیز به  توليد نتايج سودمند مادي و اقتصادي تقليل يافته است. ارزش انسان نه به آگاهي و تعالي او بلكه به ميزان منفعتي است كه ايجاد مي كند. عقلانیت ابزاری به همه چیز نگاه ابزاری دارد و غایت او همین ابزار است. پس عجیب نیست که چنین عقلانیتی در تکنیک و تکنولوژی موسع شود و پیشرفت کند. فارغ از هرگونه ارزشگذاری نسبت به تکنیک به هیچ وجه نمی توان منکر پیشرفت عظیم تکنیکی در دوره معاصر غرب شد. اما می توان نشان داد که این پیشرفت از کجا آب می خورد و ثمره چه نوع نگاهی به هستی بوده است. اما گرچه فرانکفورتی ها به عنوان نئومارکسیست ها وارثان مکتب انتقادی مارکس اند اما آنها تیغ انتقاد خود را به سمت خود مارکس نیز می گیرند که همه چیز را به حوزه اقتصاد حواله داده بود. آنها از کلید واژه ای به نام صنعت فرهنگ استفاده می کنند. تاكيد بر مفهوم صنعت فرهنگ نمايان مي كند كه اين مكتب در صدد واژگون كردن تلقي ماركسيسم ارتدوکس از زيربنا بودن حوزه اقتصاد است. آنها به ما نشان مي دهند كه قوت سرمايه داري تنها به حوزه توليد مربوط نمي شود بلكه سرمايه داري با در اختيار گرفتن حوزه فرهنگ بقاي خود را تضمين كرده است. به واقع قدرت اساسي سرمايه داري از مقوله فرهنگ ناشي مي شود. اين مكتب مانند ماركس به تضادهاي دروني نظام سرمايه داري اذعان دارد ولي مانند ماركس، سرمايه داري را آنچنان دست کم نمی گیرد چرا كه معتقد است نظام سرمايه داري با ايجاد سطح رفاه بالاتر و رواج مصرف گرايي و ايجاد سازوكارهايي براي كنترل اجتماعي دقيق به واسطه رسانه ها و كالاهاي مصرفي، خود را همچنان استوار نگاه داشته است. مي توان گفت كه اگر ماركس از خود بيگانگي را در توليد جستجو مي كرد مكتب فرانكفورت اين مقوله را در امر مصرف جستجو مي كند و مصرف عمده در عصر حاضر مصرف فرهنگی است. اما به راستی مصرف فرهنگی چیست و آیا مصرف فرهنگی همواره موجب از خودبیگانگی و از دست دادن ذهنیت انتقادی و آگاه است؟


ادامه‌‌ي مطلب
وال استریت ما کی فرا می رسد؟ دوشنبه 21 فروردین1391

عبور از چراغ قرمز با دوربین ثبت می شود و پنجاه هزار تومان جریمه دارد. حتی اگر روی خط عابر توقف کنی ممکن است دوربین ثبت کند. سرعت اتوموبیل کمی برود بالای سرعت مجاز دوربین ها ثبت می کنند و اتومات مبلغ جریمه ثبت می شود. بیمه شخص ثالث اجباری است و اگر بیمه ات را تمدید نکنی به ازای هر روز تاخیر باید فلان مبلغ جریمه پرداخت کنی. فعالیت ما در اینترنت توسط پلیس فتا قابل پیگیری و ردیابی است. تلفن و موبایل ما ممکن است کنترل شود. در خیابان اگر دستت را توی دماغت کنی ممکن است توسط موبایل یکی شکار شوی و بروی در صدر ویدئوهای یوتیوب. آن وقت می نشینیم و به انگلیس و دوربین هایی که همه جای خیابان های شان کار گذاشته اند گیر می دهیم. امورات اداری و ثبت نام ها از طریق اینترنت و کامپیوتر ها انجام شود. ماشین شعور ندارد هر وقت بسته شد، بسته شده و تو پشت در می مانی. کامپیوتر ها دارند حاکم می شوند. به تکنولوژی وابسته تر می شویم. چند دقیقه از موبایل مان دور می افتیم اضطراب می گیریم. روز به روز جامعه را انضباطی تر و زندگی را پیچیده تر می کنیم و قوانین ریز و درشت وضع می کنیم غافل از اینکه این قوانین قرار است امورات را ساده تر کنند نه اینکه مدام غل و زنجیر بر پای مان ببندند و واقعاً بشر چطور به این دیوانگی رسید که باید پیشرفت کند؟ تازه این ابتدای راه است مانده است تا کمر مردم زیر بار بدهی به بانک ها و لای چرخ دنده های بوروکراسی خرد شود. نظام سرمایه داری که شاخ و دم ندارد. از بارزترین نشانه هایش همین فسادهای اقتصادی است که داریم دچارش می شویم و همین قوانینی که تنها برای قشر ضعیف و متوسط وضع می شود تا آنها را نسبت به رعایت حقوق از ما بهتران حرف شنو تر و منضبط تر کند. راستی الان در بسیاری از ادارات ورود و خروج با اثر انگشت ثبت می شود. گذشته از اینکه پیش فرض این نظام نسبت به انسان نوعی بدبینی است اینگونه زیستن چه فرقی با زندانی بودن دارد؟ سال ها پیش در بندرعباس با مردی تبعیدی سخن می گفتم که می گفت هر روز صبح باید خود را به کلانتری معرفی کنم و اثر انگشت بزنم. با خودم فکر می کنم که وضعیت او با ما چه فرقی دارد؟ وال استریت ما کی فرا می رسد؟

12 اسفند ، مستضعفین فیلتر شده و اردوی جهادی سه شنبه 23 اسفند1390

چندین سال متوالی در راه پیمایی های 22 بهمن دیده بودم ایشان را. ایشان که می گویم یکی از معلمین و موسسین دبیرستان مان است. از آن آدمهای انقلابی چپ دهه شصتی که هنوز زیر کت و شلوارش پیراهن روی شلوار می اندازد و خود را پیرو خط امام می داند. بچه های دبیرستان مان خوب می دانند چه کسی را می گویم. چندین سال متوالی در راه پیمایی 22 بهمن ایشان را تک و تنها روی پل عابر پیاده در خیابان آزادی می دیدم. روی پل می ایستاد و به جمعیت خیره می شد. هر سال این کار را می کرد و با نگرانی به جمعیت نگاه می کرد. مبادا امسال جمعیت کمتر آمده باشد. نگران این بود که هواداران انقلاب ریزش کنند و گذشت و گذشت تا زمان انتخابات ۸۸ مواضع عجیب و غریبی از ایشان دیده شد که البته غیر قابل انتظار هم نبود. من برای ایشان به عنوان معلم بسیار احترام قائلم و امیدوارم که همچنان بر همان مواضع انقلابی خود پا برجا مانده باشند. نمی دانم ایشان هنوز در راه پیمایی های ۲۲ بهمن شرکت می کنند یا نه و آیا هنوز بالای آن پل عابر پیاده تقاطع آزادی- استاد معین می ایستند یا نه. حرف این است که این نگاه های از بالا به مردم بیشتر از اینکه نگران مردم باشد باید نگران خود باشد.

اساساً نگاه از بالا به مردم خود سرمنشآ نوعی اشرافیت فکری و فرهنگی است. این مردمی که همچنان در راه پیمایی و انتخابات و نه دی شرکت می کنند همان مردمی اند که همان سال ها زیر پل عابر پیاده ای که این معلم ما از آن جمعیت را رصد می کرد راه پیمایی می کردند. حتی جریانات غربزده و روشنفکر و معاند بنا بر تجربه هم که باشد دیگر دریافته اند که نظام جمهوری اسلامی ایران پشتوانه عظیم مردمی دارد و با این حجم تبلیغات خارجی و خیانت های داخلی همچنان سرپا ماندن و مردم را به پای صندوق و راه پیمایی کشاندن خود شگفت پدیده ای است که به طور خاص نیازمند تحلیل و بررسی است و چقدر عجیب که دم و دستگاه علوم انسانی در کشور ما در مواجهه با این رویدادها دم فرو می بندد و ترجیح می دهد خود را با مسائل حاشیه ای سرگرم کند. یکی از اساتید اتفاقا با سواد ما در دانشگاه که از جمله سبزهای دو آتشه نیز بود و تقریبآ فقط مانده بود سرش را هم برای سبز بازی هایش بدهد دغدغه عمده اش تحلیل پاساژ گردی و خرید کردن مردم است و نوبت به این جور مسائل که می رسد ایشان در بهترین حالت ترجیح می دهد راجع به اسکار (یا همان شوالیه صلیبی شمشیر به دست) اظهار نظر کند.

انتخابات 12 اسفند 90 به دلیل اینکه اولین انتخابات بعد از فتنه 88 بود بسیار مهم بود و آب پاکی را روی دست همه ریخت. چه ضد انقلاب هایی که مدت هاست محلی از اعراب ندارند و چه بی بصیرت هایی که کارشان شبهه افکنی و خالی کردن دل مردم و تزریق نا امیدی از جمهوری شکوهمند اسلامی ایران است. جنگ جنگ اراده هاست، جنگ عزم های راسخ و مردم ایران اراده کرده اند و عزم شان جدی است. درود بر جمهوری اسلامی ایران


ادامه‌‌ي مطلب
آنگاه که سرباز شدم (1) یکشنبه 30 بهمن1390

مقدمه

سربازی اصولآ مقوله پیچیده ای است. نرفتنش یک مصیبت است و رفتنش یک مصیبت! اما عمده ترین معضل در باب سربازی نبود اطلاعات و شناخت از آن است. اعتراف می کنم که با اینکه چند ماهی از خدمتم می گذرد هنوز هم درست و حسابی از قوانین و ریزه کاری های سربازی سر در نیاورده ام. به نظر دستیابی به چنین اطلاعات شسته و رفته و یکدستی نا ممکن است. سربازی را فقط باید از درون درک کرد. هر چقدر هم از بیرون برای آدم تعریف کنند تا پوتین به پا نکنی چیز زیادی از آن نمی فهمی. گفتم شاید حیف باشد که این دوران را که در حال سپری کردنش هستم مسکوت بگذارم. می نویسم تا شاید کمی حس و حالش و مراحلی که گذرانده ام ثبت شود. البته این متن طولانی است و تازه در مراحل بعد که خاطرات و اطلاعات جدیدی نصیبم شود از این هم طولانی تر می شود. به نظرم شما وقت تان را برای این متن تلف نکنید. بیشتر برای خودم نوشتم تا بماند برای آینده.

اعزام

داستان اعزام را بايد از روز اعزام آغاز كرد. روزي كه اعزامي ها بايد بروند ميدان سپاه. در حال حاضر دفاتر پليس +10 كارهايي چون تحويل مدارك و ثبت نام جهت اعزام سربازها را انجام مي دهند. دفترچه خدمت را نيز از همين دفاتر يا دفاتر پستي مي توان تهيه كرد. گواهي فارغ التحصيلي از دانشگاه و چند قطعه عكس و گواهي تزريق واكسن منن‍ژيت و دوگانه كزاز و ديفتيري و فتوكپي شناسنامه و كارت ملي مدارك لازم براي ثبت در پليس +10 است. پس از دو سه هفته از ثبت نام، نظام وظيفه، نامه اي به نام برگ سبز در خانه مشمول مي فرستد و حدود دو هفته قبل از اعزام نيز برگه اي به نام برگه سفيد. پرينت اين دو برگه را به صورت المثني مي توان از همان دفاتر پليس +10 نيز دريافت نمود. برگ سبز تاريخ اعزام و برگ سفيد پادگان محل آموزش را مشخص مي كند. معمولآ دارندگان مدارك كارشناسي و كارشناسي ارشد ابتداي ماه هاي زوج اعزام مي شوند و تاريخ اعزام من نيز اول دي ماه بود. اول دي ماه 1390.


ادامه‌‌ي مطلب
انتشار هویت ما پنجشنبه 20 بهمن1390

"هویت ما" مجموعه گفتارها و گفتگوهای دکتر حسین کچویان، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی از سوی موسسه کتاب فردا منتشر شد. این کتاب مجموعه ۱۰ گفتگو و گفتار دکتر حسین کچویان است که موضوعات زیر را در بردارد: «هویت ما»، «دغدغه های جلال آل احمد»، «شریعتی؛ روشنفکری غیر دینی از جناح چپ تجدد!»، «خون بازی»، «، «افق های انقلاب فرهنگی»، «جمهوری اسلامی؛ مشروعیت و مقبولیت»، «ایران، سرزمین عجایب»، «قمار بیست و پنجم؛ تحلیل جامعه شناختی راهپیمایی ۲۲ بهمن»، «تاریخ تجدد مال شده؛ در برابر تاریخ طبیعی»، «ظرفیت های فمنیسم؛ از نظر تا عمل». این کتاب با مقدمه حجت الاسلام والمسلمین دکتر احمد رهدار، رئیس موسسه تحقیقاتی فتوح منتشر شده است.

کچویان پیش از این، کتاب هایی چون «نظریه های جامعه شناسی و دین، مطالعه انتقادی»، «تطورات گفتمان های هویتی ایران»، «کندوکاو در ماهیت معمایی ایران»، «فوکو و دیرینه شناسی دانش»، «پایان ایدئولوژی» تألیف و دو کتاب «علم و جامعه شناسی معرفت» و «روشنفکران و شکست در پیامبری» ترجمه و به جامعه علمی و فرهنگی عرضه کرده است. چاپ اول این کتاب در ۱۶۰ صفحه، قطع رقعی، تیراژ ۲۰۰۰ نسخه و قیمت ۲۹۰۰ تومان تومان عرضه شده است.

کچویان، جامعه شناسی است که با وقوف به محدودیت های جامعه شناسی به طور عام و جامعه شناسی غربزده  ایرانی به طور خاص سعی دارد تا از این محدودیت، عبور کند. فلذا عجیب نیست که  وی در کسوت استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران از مرگ جامعه شناسی نیز سخن می گوید. از همین روست که او اندیشه و سخن خود را محصور در مفاهیم قالبی جامعه شناسی نمی کند و گاه از منظری بالاتر به اوضاع می نگرد. جایگاهی که شاید بتوان آن را فلسفه علوم اجتماعی تلقی کرد. این نگاه فلسفی اجتماعی می تواند محدودیت های موجود را در هم شکسته و با جسارت، دست به چون و چرا در انگاره های قالبی و تعریف مفاهیم جدید بزند. به عنوان مثال در مصاحبه ای که تحت عنوان "خون بازی" در این مجموعه آمده وی به آن دسته مفاهیم غیر قرار دادی، قدسی و غیر قابل گفتگویی اشاره می کند که یک سیستم را واجد حجیت و اعتبار می کند. از نظر او "خون" یکی از منابع مشروعیت بخش و حجیت آور در سیستم اجتماعی ماست.

گرچه مباحث طرح شده در این مجموعه پراکنده می نماید ولی محور مرکزی آنها، ارتباط با مسائل جامعه معاصر ایران است.

آنچه کچویان را بیشتر در معرض توجهات قرار می دهد، علاوه بر کرسی استادی جامعه شناسی دانشگاه تهران، سوابق سیاسی او در دولت های بعد از انقلاب و جایگاه فعلی او در شورای عالی انقلاب فرهنگی است. وی دارای تحصیلات خارج از کشور و همچنین تحصیلات حوزوی است و این همه باعث شکل گیری شخصیت و اندیشه چند وجهی او گردیده است.

چند وجهی بودن و در معرض توجهات بودن به علاوه دغدغه کچویان در ورود به مسائل معاصر ایران، نتیجه اش تولید گفتارها و نوشتارهای پراکنده ای است که می بایست منسجم گردیده و در دسترس مخاطب قرار گیرد.

مفاهیمی چون، سنت وتجدد، اسلام، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را می توان مفاهیم مرکزی در اندیشه کچویان دانست. او پدیده های اجتماعی ایران را در نسبتی که با این مفاهیم برقرار می کنند مورد تبیین قرار می دهد. به همین مناسبت روشنفکرانی چون جلال آل احمد و علی شریعتی از زاویه نسبتی که آنها با تجدد و اسلام دارند مورد نقد و بررسی واقع می شوند. از نظر او شریعتی نیز مانند سایر روشنفکران،  تجدد زده است البته میان روشنفکران متجدد نیز دسته بندی هایی وجود دارد که برخی را نسبت به برخی ممتاز می کند.کچویان با همین مفاهیم مرکزی اندیشه اش، روند کمی و کیفی مشارکت سیاسی مردم در انتخابات هایی چون دوم خرداد 76 و سوم تیر 84 و راه پیمایی های پس از انقلاب و آثار و نتایج این رفتارهای اجتماعی را تبیین می کند. در فصل "جمهوری اسلامی، مشروعیت  و مقبولیت" ضمن بحث مبسوطی از مشروعیت و مقبولیت، به نقد جریاناتی می پردازد که صورت مساله را غلط طرح می کنند و سرانجام به مقابل هم قرار دادن جمهوریت و اسلامیت می رسند. در فصل "قمار بیست و پنجم" این سوال را طرح می کند که اساسآ چرا و چگونه یک نظام سیاسی مانند جمهوری اسلامی با فراخوانی مردم به انتخابات و راهپیمایی سراسری، مقبولیت خود را در معرض قمار می گذارد؟ هویت ایرانی، فمینیسم، و انقلاب فرهنگی از دیگر مباحث این مجموعه است. بازتاب ها : + ،+ ، + ،

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خبر چاپ این کتاب را که دیدم ذوق زده شدم چون من هم نقش کوچکی در ویرایش و انتخاب عنوان سرفصل های این کتاب داشتم  حتمآ این کتاب رو بخونید آفرین

 سی سالم شد.

تفنگ حاج بخشی زمین نماند! سه شنبه 13 دی1390

چگونه است که حاج بخشی را همه می شناسند؟ آیا حاج ذبیح الله بخشی یک شخصیت رسانه ای ای بود؟ سخنران بود؟ منبری بود؟ منصب لشگری یا کشوری داشت؟ آیا فرمانده نظامی بود؟ خیر پس حاج بخشی را در کجای این دسته بندی های اعتباری بگذاریم؟ حاج بخشی جدای از اینکه پدر شهید بود اما باز هویتش را از پدر شهید بودن نمی گرفت. حاج بخشی یکی از همین مردم عادی کوچه و بازار بود. حاج بخشی را بیش از همه اینها با شعار ماشالا حزب الله می شناسند و با آن تفنگی که همواره برای حفظ انقلاب بر دوشش بود. حاج بخشی بدون اینکه سخنی بگوید به صرف حضورش به ریش نداشته آنهایی می خندید که می گفتند تفنگت را زمین بگذار. حاج بخشی تفنگش را هیچ وقت زمین نگذاشت حتی در این عکس که دو هفته قبل از فوت او گرفته شده تفنگش را به همراه دارد. امروز که خبر فوت حاج بخشی را شنیدم به یاد آن پیشانی بند ((یا حسین)) افتادم که در یکی از تجمعات به من هدیه داده بود و افسوس که پیدایش نکردم. همه ما رفتنی هستیم مهم این است که تفنگ حاج بخشی زمین نماند.


جامعه‌شناسی نه‌ دی سه شنبه 6 دی1390

جامعه‌شناسی بنا بر مدعایی که در نام آن نهفته است می‌بایست از عهده تبیین و تحلیل مسائل اجتماعی بر آید. این گزاره که "رفتارهای اجتماعی خصلتی متمایز از رفتارهای فردی دارد" را می توان سنگ بنای ایجاد و ایجاب دستگاهی تحلیلی به نام جامعه‌شناسی دانست. اما به نظر می رسد این دستگاه تحلیلی آنگاه که با مسائل جامعه ایران مواجه می شود گویا دچار معضله‌ای می گردد که از عهده تبیین آن ناتوان است. اتفاقات و حوادث سیاسی-اجتماعی در ایران برای بسیاری از جامعه‌شناسان چنان غامض می‌نماید که اساسآ از ورود به آن یا لااقل قسمت عمده‌ای از آن پرهیز می‌کنند.

مسائل معاصر آن چنان که باید و شاید مورد مداقه و بحث قرار نمی‌گیرند و با نوعی سکوت و غفلت از آنها گذر می شود. چرا که عمده جامعه‌شناسان ایرانی فضای اجتماعی ایران را مستحیل در فضای عمومی جامعه جهانی تلقی می کنند. فلذا غالبآ از بررسی خاص جایگاه ویژه ایران، علی الخصوص ایران پسا انقلابی دچار غفلت می شوند. این غفلت، در برابر مسائل سیاسی روز حادتر است. گفتن اینکه، سخن از سیاست در ایران دارای هزینه است تنها نوعی فرافکنی است تا اذهان را از عدم خواست و اراده خود و شاید عدم توانایی خویش در تحلیل مسائل جاری اجتماعی منحرف کنند. از نظر بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان ما مسائل ایران، چیزی جدای از مسائل بین المللی (غربی) نیست پس اتخاذ رویکردی خاص و تشکیل پرونده جداگانه‌ای برای ایران، ضرورتی ندارد. اما آیا همین طرز فکر نیست که باعث نحیف شدن جامعه شناسی بومی می شود؟ به هر حال نمی توان انکار کرد که اولین شرط برای داشتن جامعه شناسی بومی، پرداخت به مسائل بومی است. از طرفی همان تحلیل‌گران معدودی نیز که به ایران پرداخته اند به دلیل همان طرز فکر ادغام و استحاله ایران در فضای غربی، به تکرار مکررات غربی درافتاده اند و وقایع ایران را نیز با همان عینک می نگرند و گویی تمام تلاش شان این است که تحولات ایران را به تاریخ غرب، منگنه کنند.

این طرز نگاه مضحک و سخیف به جامعه ایران مستلزم انکار تاریخی است که علی الخصوص در دوره معاصر بر این جامعه گذشته است. چطور می‌توان به راحتی چشم به مشروطه و ملی شدن صنعت نفت و 15 خرداد و 22 بهمن و جنگ تحمیلی و مقاومت همه جانبه این مردم در برابر اراده های شیطانی جهانی فرو بست و مدعی امتداد تاریخ ایران در راستای تاریخ غربی بود؟ جالب اینکه آن دسته از تحلیلگران به اصطلاح جامعه شناس آنگاه که در برابر انتخاب و خواست متفاوتی از جانب مردم مواجه می‌شوند که دستگاه های تحلیلی‌شان از تبیین آن دچار لکنت می شود یا به زیر میز کوبیده و با کولی بازی سعی در سیاسی جلوه دادن همه چیز دارند و یا اینکه حواس خود را پرت کرده و به تعطیلات تاریخ سفر می کنند.

واقعه نه دی و حضور گسترده مردم سراسر ایران و حتی آن عده از مردم غیر تهرانی که مستقیم درگیر حوادث پس از انتخابات 88 نبودند از همان دست پدیده هایی است که روشنفکران غربزده را الکن نموده است. سالهای پس از انقلاب، روزهای 22 بهمن شاهد مناسکی جمعی از جانب ایرانیان بود که به پاسداشت انقلاب کبیر اسلامی برگزار می شد اما نه دی نشان داد که حضور مردم در راه پیمایی 22 بهمن تنها یک حضور از سر عادت و شرکت در یک کارناوال جمعی نیست. نه دی نشان داد که همین مردم اگر انقلاب شان را مورد تعرض ببینند منتظر 22 بهمن نمی مانند. 22 بهمن یک روز بی روح و ایستا نیست که به برگزاری مناسکی تکراری متوقف شده باشد. 22 بهمن می تواند منتشر شود و نه دی یکی از تشعشعات آن است و نه تنها روز نهم دی بلکه تمامی روزهای سال می تواند 22 بهمن باشد.

پدیده های اجتماعی را نمی توان در خلا و فارغ از تاریخ و تبار آن بررسی نمود. جامعه، چوب و سنگ نیست که در خلا و شرایط آزمایشگاهی به زیر میکروسکوپ برده شود. واقعه ای چون نه دی را باید ذیل تاریخی فهمید که سرچشمه آن است. از این حیث نه دی واقعه ای اصیل است که از انقلاب اسلامی و خواست عمومی مردمی مسلمان در جهت نیل به جامعه ای مقاوم  و مستقل سیراب شده است. وقایع اصیل، وقایعی ریشه دارند که چونان ساقه ای حیات آنها منبعث از شجره طیبه ای مستحکم است. در برابر وقایع اصیل می توان وقایع بی اصالت و بی ریشه ای را بر شمرد که سخت سست بنیادند. وقایع بی ریشه تابع احساساتی زودگذر اند که به هیچ بنیادی ارجاع ندارند. وقایع بی ریشه زود به افول می گرایند و سرد می شوند و قدرت انتشار نمی یابند. وقایع اصیل به هنگام وقوع تمامی عقبه خود را به میدان می آورند و به همین دلیل پر قدرت اند و پشتوانه نه دی  همه تاریخ این ملت بود.

این یادداشت در تریبون مستضعفین

بازتاب ها : باشگاه خبرنگاران ، روزنامه هگمتانه ، ندای انقلاب ، هم بلاگی ، این عمار ، عصر امروز  ، رجانیوز 

موج وبلاگی همراهان نه دی

چرا سرمایه داری در تعارض با خانواده است؟ چهارشنبه 23 آذر1390

در پیکر نظام سرمایه داری، شرکت‌ها نقش سلول را دارند. سلول در همه جای بدن هست. امروزه در غرب همه جا شرکتها حضور دارند. شرکت بر مبنای سود مالی فعالیت می‌کند و ما مشاهده میکنیم امور فرهنگی و حتی امور امنیتی نیز به شرکت‌های خصوصی واگذار می‌شود و شرکتها با محاسبه سود و زیان این دست امور را هم بر عهده دارند. اخیرا در خبرها دیدیم که مسائل امنیتی در عراق را به یک شرکت خصوصی واگذار کرده‌اند و بازنشسته‌های سازمان‌های اطلاعاتی را در آن به کار گرفتهاند تا به لحاظ اقتصادی برایشان صرفه داشته باشد. حضور شرکت در پیکر نظام سرمایهداری به عنوان سلول نشان دهنده‌ی محوریت تعریف اقتصادی و سود و زیان مادی در همه‌ی عرصه‌هاست. بانکها به عنوان اندام این پیکر تأمین کننده عقلانیت این نظام هستند. جمع شرکتها و روابط آنها در قالب بانک، اندام را شکل می‌دهد.

در نظام سرمایهداری خانواده به صورت ساختاری تعریف نشده است و جایگاهی ندارد. تبیین موضوع بسیار مفصل است. خانواده در بهترین شکل، محل تولید نیروی کار است که البته با توضیحی که داده خواهد شد، روشن می‌شود که چنین جایگاهی برای خانواده نیز با سایر اجزای نظام سرمایهداری هماهنگ نیست و به لحاظ هزینه تولید نیروی انسانی در خانواده مقرون به صرفه نیست و نیروی انسانی از طریق دیگر و با هزینهی کمتر قابل تولید است. اکنون درصد بالایی از فرزندان امريكا تک والدینی هستند. کاملا رسمیت دارند و در شناسنامه قید میشود که پدر این فرد نامشخص است، هیچ قبحی هم ندارد، عقلانیت سرمایهداری چنین چیزی را می‌پذیرد.

نظام سرمایهداری بر اساس اهدافی که دارد، کودک را از بدو تولد ذیل استانداردهای خاصی رشد میدهد. و رفته‌رفته کودک از همان بدو تولد به طور کامل تحت برنامه قرار میگیرد. پس از آن در مهدکودک، آمادگی و آموزش عمومی برای نظام سرمایه‏داری تعلیم داده میشود. از همان ابتدا آموزشهای لازم جهت ایفای نقش در چنین نظامی انجام میگیرد. پس از آن، باید وارد آموزش عالی شوند و تخصص لازم را پیدا کنند. و بعد از آن وارد بازار کار میشوند. تفاوتی نیز میان زن و مرد وجود ندارد. حال با این برنامه‌ریزی سن ازدواج با بلوغ طبیعی به طور متوسط هشت سال اختلاف دارد. بسته به اینکه با چه سطحی از تحصیلات فرد وارد بازار کار شود، سن ازدواج متفاوت می‌شود. این سالیان، محرومیت جنسی از طریق فحشا جبران می‌شود و جامعه به فحشا عادت میکند.

در کنار این برنامهریزی و عادت به فحشا از رهگذر این برنامه باید به مولفههای دیگر نیز توجه کرد. بر اساس سطح رفاهی که مورد ترویج قرار میگیرد، هزینه زندگی بسیار بالاست. انتظارات زن و مرد، هر یک سطحی دارد که رفته‌رفته بالاتر هم میرود. عقلانیت جامعه نیز بر اساس محاسبه مادی شکل داده شده است. و ربا نیز محور مناسبات اقتصادی جامعه است. در چنین شرایطی، عقل محاسبهگر مادی به درستی تشخیص میدهد که تأمین نیاز عاطفی و جنسی در بازار آزاد بسیار بهصرفهتر از الگوی ازدواج است. در شرایطی که فحشا نیز تبديل به عادت شده است، چرا باید تن به ازدواج داد؟ برای همین است که مشاهده میشود سن ازدواج در امريكا از 30 سال به بالا است. ازدواج در آن مرحله نیز یک محاسبه‏ی اقتصادی است؛ چرا که موجب سرشکن شدن هزینهها می‌شود. به جای دو سقف، هزینه یک سقف را میپردازند و در موارد دیگر به همین شکل. برای همین، پیوند ازدواج به معنای واقعی وجود ندارد؛ بلکه زندگی کردن دو موجود به صورت مشترک و با هزینه‌ی مشترک است و از این رو تفاوتی هم نمیکند که این دو همجنس باشند یا غیر همجنس. اصولا در این مورد، تعمدی هم وجود دارد که بر رسمیت هم‏جنسبازی تاکید شود و افرادی از این گروهها را در مناصب خاص حکومتی نیز منصوب کنند. این موضوعی است که در تاریخ جز در یک مورد سابقه ندارد و اگر هم مواردی بوده است، به عنوان یک عمل خلاف و قاچاق بوده نه به عنوان یک عمل مقبول و پسندیده. بنابراین ملاحظه می‌شود که خانواده در نظام سرمایهداری از جهات متعدد نفی می‌شود.

 امروز بحران عفاف در جامعه همه را نگران کرده است. باید توجه داشت که وضعیت وحشتزای حجاب در جامعه و آمار نگران کننده فساد کاملا قابل پیشبینی بود. با پذیرفتن الگوی اقتصادی غربی و با اجرای نظام آموزش غربی، کاملا طبیعی است که امکان تأمین نیاز از طریق ازدواج به شدت محدود شود و در بازار آزاد با هزینهی کمتر تأمین شود.

عقل محاسبهگری که در این نظام پرورش داده‏ایم، لزوما چنین حکم میکند که با هزینهی کمتر، نیاز خود را برطرف کن. از طرفی با حاکم شدن شرایط هماهنگ با فحشا، طی کردن راه عفاف با هزینه‏ی بالایی که دارد، عقلایی نیست. شما اکنون اگر به جای مسافرت با وسایل مرسوم بخواهید از وسایل گذشته استفاده کنید، هزینهی بسیار گزافی باید بپردازید.

بنابراین درصدی از جامعه‏ی ما نیز به تأمین نیاز از طریق فحشا روی آورده است. اما ما درصد بالایی افراد معتقد که با فرهنگ اسلامی انسی دارند، در جامعه داریم. در مورد این افراد هم حالات متفاوتی پدید آمده است. درصدی برای حفظ عفاف و به واسطه فراهم نبودن امکان مادی از ازدواج برای همیشه محروم شدهاند. و عدهای نیز در سن بالا موفق به ازدواج میشوند. صرف‏نظر از بالا رفتن کلی میانگین سن ازدواج، فقط بخشی از جامعه میتوانند در سن معمول فعلی رایج برای ازدواج، ازدواج کنند.

مطابق آمار، نسبت نه چندان کمی از ازدواجها نیز به طلاق منجر می‏شود. باقیمانده‏ی این موارد را با دقت بیشتری باید دید. به واسطهي بالا رفتن سطح انتظارات، بر اثر الگوی اقتصادی مورد ترویج، نارضایتی زن و مرد هر دو بالاست. به واسطه‏ي تحصیل و اشتغال، اذن مرد برای خروج از منزل و تمکین زن برای مرد عملا بی‏معناست. فلسفهی مدیریتی مورد ترویج مشارکت و گفت‌وگوست و ولایت مرد و تبعیت زن نیز در عمل به شدت نفی می‌شود و به جای آن، الگوی مشارکت قرار می‌گیرد. در چنین شرایطی ملاحظه میکنیم که صورت ازدواج دائم در عمل ازدواج موقت است. ازدواج دائم در این سیستم، محقق شدنی نیست. توجه دارید که بحث در مورد ساختار و کلیت نظام است و نه اشخاص و موارد نادر. این برنامهریزی برای آموزش و اشتغال و این تعریف از حداقل رفاه و این فلسفهی مدیریت در جامعه، اجازه محقق شدن ازدواج دائم را نمیدهد، هرچند صورت قضيه ازدواج دائم است، اما در عمل ازدواج موقت در حال اجراست.

دین با شناخت طبیعت زن و مرد تمکین را مطرح ساخته است. مرد هرگاه که احساس نیاز کند، باید تأمین شود. اگر چنین نباشد، فساد رایج میشود. رواج غذا فروشی‏ها در مناطق مختلف مسکونی نشان دهنده این است که در خانهها غذا کمتر پخته میشود. هرگاه در خانه غذا پخته نشود، به صورت طبیعی غذا فروشیها رونق میگیرد. در مورد مسائل جنسی نیز همین‏طور است. عدم تمکین و ارضا در خانواده موجب بروز فساد میشود. به این ترتیب خانواده به معنای رابطهی غریزی نیز در الگوی رایج سرمایه‏داری که ما نیز از آن تبعیت می‌کنیم، جایگاهی ندارد، چه رسد به خانواده با تعریف اسلامی به‌عنوان محل تولید اخلاق.

تا زمانی که ما نسبت خود را با بانک مشخص نسازیم و در عرصه اقتصاد وضعیت خود را اصلاح نکنیم، سخن گفتن از اصلاح وضعیت خانواده موردی و جزیی و روبنایی خواهد بود. ربا، اخلاق بانکداری است و فحشا نتیجه ربا. کارهایی که اکنون در مورد خانواده انجام میشود، مانند جمع کردن برگهای مسموم یک جنگل مسموم است. با جمع کردن برگها ممکن است چند نفری را نجات بدهیم اما جنگل همچنان مسموم است و برگ‏‏ها هر ساله می‏ریزند. باید نشست و منشأ مسمومیت را یافت. اگر مسمومیت از چشمهای است که آبش به جنگل میرسد، آنجا را علاج کرد. ما باید ابتدا برنامهای برای رهایی از سلطه اقتصادی نظام سرمایهداری داشته باشیم و از ساختار نظام سرمایهداری نجات یابیم، آنگاه اصلاح خانواده به صورت بنیادین ممکن خواهد بود. البته این بدان معنی نیست که تا زمان خروج از سلطهی اقتصادی غرب در مورد خانواده نباید کاری کرد. اما ذیل برنامهای که برای مقابله با سرمایه‏داری اجرا میشود، برنامهها در مورد خانواده نیز مشخص خواهد شد. منبع

همه چيز اين دنيا سر جاي خودشه تنها به اين شرط که نگاه مان واژگون باشد و اي انسان چه چيز تو را نسبت به پروردگارت مغرور کرده است؟
سوره 82 آيه 6